خرید بک لینک
پریر یار مرا گفت کاین جهان بلاست بگفتمش که ولیکن نه چون تو بی زنهار جواب داد تو باری چرا زنی تشنیع که پات خار ندید و سرت نیافت خمار بگفتمش که بلی لیک هم مگیر مرا نیاحتی که کنم وفق نوحه اغیار چو میرخوان توام ترش بنهم و شیرین که هر کسی بخورد بای خود ز خوان کبار به سوزنی که دهان ها بدوخت در رمضان بیا بدوز دهانم که سیرم از گفتار ولی چو جمله دهانم کدام را دوزی نیم چو سوزن کو را بود یکی سوفار خیار امت محتاج شمس تبریزند شکافت خربزه زین غم چه جای خیر و خیار 1138 چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کار بر آب دیده و خون جگر گرفت قرار هزار آتش و دود و غمست و نامش عشق هزار درد و دریغ و بلا و نامش یار هر آنک دشمن جان خودست بسم الله صلای دادن جان و صلای کشتن زار به من نگر که مرا او به صد چنین ارزد نترسم و نگریزم ز کشتن دلدار چو آب نیل دو رو دارد این شکنجه عشق به اهل خویش چو آب و به غیر او خون خوار چو عود و شمع نسوزد چه قیمتش باشد که هیچ فرق نماند ز عود و کنده خار چو زخم تیغ نباشد به جنگ و نیزه و تیر چه فرق حیز و مخنث ز رستم و جاندار به پیش رستم آن تیغ خوشتر از شکرست نثار تیر بر او لذیذتر ز نثار شکار را به دو صد ناز می برد این شیر شکار در هوس او دوان قطار قطار شکار کشته به خون اندرون همی زارد که از برای خدایم بکش تو دیگربار دو چشم کشته به زنده بدان همی نگرد که ای فسرده غافل بیا و گوش مخار خمش خمش که اشارات عشق معکوسست نهان شوند معانی ز گفتن بسیار 1139 مجوی شادی چون در غمست میل نگار که در دو پنجه شیری تو ای عزیز شکار اگر چه دلبر ریزد گلابه بر سر تو قبول کن تو مر آن را به جای مشک تتار درون تو چو یکی دشمنیست پنهانی بجز جفا نبود هیچ دفع آن سگسار کسی که بر نمدی چوب زد نه بر نمدست ولی غرض همه تا آن برون شود ز غبار غبارهاست درون تو از حجاب منی همی برون نشود آن غبار از یک بار به هر جفا و به هر زخم اندک اندک آن رود ز چهره دل گه به خواب و گه بیدار اگر به خواب گریزی به خواب دربینی جفای یار و سقط های آن نکوکردار تراش چوب نه بهر هلاکت چوبست برای مصلحتی راست در دل نجار از این سبب همه شر طریق حق خیرست که عاقبت بنماید صفاش آخر کار نگر به پوست که دباغ در پلیدی ها همی بمالد آن را هزار بار هزار که تا برون رود از پوست علت پنهان اگر چه پوست نداند ز اندک و بسیار تو شمس مفخر تبریز چاره ها داری شتاب کن که تو را قدرتیست در اسرار 1140 بیامدیم دگربار چون نسیم بهار برآمدیم چو خورشید با صد استظهار چو آفتاب تموزیم رغم فصل عجوز فکنده غلغل و شادی میانه گلزار هزار فاخته جویان ما که کو کوکو هزار بلبل و طوطی به سوی ما طیار به ماهیان خبر ما رسید در دریا هزار موج برآورد جوش دریابار به ذات پاک خدایی که گوش و هوش دهد که در جهان نگذاریم یک خرد هشیار به مصطفی و به هر چار یار فاضل او که پنج نوبت ما می زنند در اسرار بیامدیم ز مصر و دو صد قطار شکر تو هیچ کار مکن جز که نیشکر مفشار

برچسب: نویسنده: saman تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:20

صفحه بندی